1 2 3 4 5 6 7 8 9 10
| وقتی دل سودایی میرفت به بستانهاگه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گلای مهر تو در دلها وی مهر تو بر لبهاتا عهد تو دربستم عهد همه بشکستمتا خار غم عشقت آویخته در دامنآن را که چنین دردی از پای دراندازدگر در طلب رنجی ما را برسد شایدهر تیر که در کیشست گر بر دل ریش آیدهر کو نظری دارد با یار کمان ابروگویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش | | بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانهابا یاد تو افتادم از یاد برفت آنهاوی شور تو در سرها وی سر تو در جانهابعد از تو روا باشد نقض همه پیمانهاکوته نظری باشد رفتن به گلستانهاباید که فروشوید دست از همه درمانهاچون عشق حرم باشد سهلست بیابانهاما نیز یکی باشیم از جمله قربانهاباید که سپر باشد پیش همه پیکانهامیگویم و بعد از من گویند به دورانها |