حکايت

 

يكى از شاهان پيشين ، در رعايت مملکت سستی کردی و لشکر بسختی داشتی. لاجرم دشمنی صعب روی نهاد ، همه پشت بدادند.

 

چو دارند گنج از سپاهى دريغ

 

 

 

دريغ آيدش دست بردن به تيغ

 

 

 

يکی از آنان که غدر کردند با من دم دوستی بود. ملامت کردم و گفتم دون است و بی سپاس و سفله و ناحق شناس که به اندک تغير حال از مخدوم قديم برگردد و حقوق نعمت سالها درنوردد. گفت : از بکرم معذور داری شايد که اسبم درين واقعه بی جور بود و نمد زين بگرو وسلطان که به زر بر سپاهی بخيلی کند. با او به جان جوانمردی نتوان کرد.

 

زر بده سپاهى را تا سر بنهد

 

 

 

و گرش زر ندهى ، سر بنهد در عالم

 

 

 

* * * *

 

حکايت

 

يکی از وزرا معزول شد و به حلقه ی درويشان درآمد. اثر برکت صحبت ايشان در او سرايت کرد و جمعيت خاطرش دست داد. ملک بار ديگر بر او دل خوش کرد و عمل فرمود قبولش نيامد و گفت : معزولی به نزد خردمندان بهتر که مشغولی.

 

آنان كه كنج عافيت بنشستند

 

 

 

دندان سگ و دهان مردم بستند

 

 

 

كاغذ بدريدند و قلم بشكستند

 

 

 

وز دست و زبان حرف گيران پرستند

 

 

 

ملک گفتا : هر آينه ما را خردمندی کافی بايد که تدبير مملکت را شايد . گفت : ای ملک نشان خردمندان کافی جز آن نيست که به چنين کارها تن ندهد.

 

هماى بر همه مرغان از آن شرف دارد

 

 

 

كه استخوان خورد و جانور نيازارد