حکايت

 

درويشی مستجاب الدعوه در بغداد پديد آمد . حجاج يوسف را خبر کردند ، بخواندش و گفت : دعای خيری بر من کن . گفت : خدايا جانش بستان. گفت : از بهر خدای اين چه دعاست ؟ گفت : اين دعای خيرست تو را و جمله مسلمانان را.

 

اى زبردست زير دست آزار

 

 

 

گرم تا كى بماند اين بازار؟

 

 

 

به چه كار آيدت جهاندارى

 

 

 

مردنت به كه مردم آزارى

 

 

 

* * * *

 

حکايت

 

يکی از ملوک بی انصاف ، پارسايی را پرسيد: از عبادتها کدام فاضل تر است ؟ گفت: تو را خواب نيم روز تا در آن يک نفس خلق را نيازاری.

 

ظالمى را خفته ديدم نيم روز

 

 

 

گفتم : اين فتنه است خوابش برده به

 

 

 

و آنكه خوابش بهتر از بيدارى است

 

 

 

آن چنان بد زندگانى ، مرده ، به