حکايت

 

مشت زنی را حکايت کنند که از دهر مخالف بفغان آمده و حلق فراخ از دست تنگ بجان رسيده . شکايت پيش پدر برد و اجازت خواست که عزم سفر دارم مگر به قوت بازو دامن کامی فراچنگ آرم .

 

فضل و هنر ضايع است تا ننمايد

 

 

 

عود بر آتش نهند و مشك بشايند

 

 

 

پدر گفت : اى پسر!خيال محال از سر بدر کن و پای قناعت در دامن سلامت کش  که بزرگان گفته اند : دولت نه کوشيدن است ، چاره کم جوشيدن است .

 

كسى نتواند گرفت دامن دولت به زور

 

 

 

كوشش بى فايده است ، وسمه بر ابروى كور

 

 

 

اگر به هر مويت دو صد هنر باشد

 

 

 

هنر به كار نيايد چو بخت بد باشد

 

 

 

پسر گفت : ای پدر فوائد سفر بسيار است از نزهت خاطر و جر منافع و ديدن عجائب و شنيدن غرائب و تفرج بلدان و مجاورت خلان و تحصيل جاه و ادب و مزيد مال و مکتسب و معرفت ياران و تجربت روزگاران چنانکه سالکان طريقت گتفه اند :

 

تا به دكان و خانه در گروى

 

 

 

هرگز اى خام ! آدم نشوى

 

 

 

برو اندر جهان تفرج كن

 

 

 

پيش از آن روز كه ، كز جهان بروى

 

 

 

پدر گفت : ای پسر ، منافع سفر چنين که گفتی بی شمار است وليکن مسلم پنج طايفه راست : نخست بازرگانی که با وجود نعمت و مکنت ، غلامان و کنيزان دارد دلاويز و شاگردان چابک . هر روزی به شهری و هر شب به مقامی و هر دم به تفرجگاهی از نعيم دنيا متمتع .

 

منعم به كوه و دشت و بيابان غريب نيست

 

 

 

هر جا كه رفت خيمه زد و خوابگاه ساخت

 

 

 

آن را كه بر مراد جهان نيست دسترس

 

 

 

در زاد و بوم خويش غريب است و ناشناخت

 

 

 

دومی عالمی که به منطق شيرين و قوت فصاحت و مايه بلاغت هر جا که رود به خدمت او اقدام نمايند و اکرام کنند .

 

وجود مردم دانا مثال زر طلى  است

 

 

 

كه هر كجا برود قدر و قيمتش دانند

 

بزرگ زاده نادان به شهر واماند

 

 

 

كه در ديار غريبش به هيچ نستانند

 

 

 

سيم خوبريويی که درون صاحبدلان به مخالطت او ميل کند که بزرگان گفته اند : اندکی جمال به از بسياری مال و گويند روی زيبا مرهم دلهای خسته است و کليد درهای بسته لاجرم صحبت او را همه جای غنيمت شناسند و خدمتش منت دانند .

 

شاهد آنجا كه رود، حرمت و عزت بيند

 

 

 

ور برانند به قهرش ، پدر و مادر خويش

 

 

 

پر طاووس در اوراق مصاحفديدم

 

 

 

هر كجا پاى نهد دست ندارندش پيش

 

 

 

چو در پسر موافقى و دلبرى بود

 

 

 

انديشه نيست گر پدر از وى برى بود

 

 

 

او گوهر است ، گو صدفش در جهان مباش

 

 

 

در يتيم را همه كس مشترى بود

 

 

 

چهارم خوش آوازى که به حنجره داوودی آب از جريان و مرغ از طيران باز دارد . پس بوسيلت اين فضيلت دل مشتاقان صيد کند و اربابی معنی به منادمت او رغبت نمايند و به انواع خدمت  کنند .

 

چه خوش باشد آهنگ نرم حزين

 

 

 

به گوش حريفان مست صبوح

 

 

 

به از روى زيباست آواز خوش

 

 

 

كه آن حظ نفس است و اين قوت روح

 

 

 

يا کمينه پيشه وری که به سعی بازو کفافی حاصل کند تا آبروی از بهر نان ريخته نگردد ، چنانکه خردمندان گفته اند :

 

گر به غريبى رود از شهر خويش

 

 

 

سختى و محنت نبرد پنبه دوز

 

 

 

ور به خرابى فتد ار مملكت

 

 

 

گرسنه خفتد ملك نيم روز

 

 

 

چنين صفتها که بيان کردم ای فرزند در سفر موجب جمعيت خاطر ست و داعيه طيب عيش و آنکه ازين جمله بی بهره است به خيال باطل در جهان برود و ديگر کسش نام و نشان نشنود.

 

هر آنكه گردش گيتى به كين او برخاست

 

 

 

به غير مصلحتش رهبرى كند ايام

 

 

 

كبوترى كه دگر آشيان نخواهد ديد

 

 

 

قضا همى بردش تا به سوى دانه دام

 

 

 

پسر گفت : ای پدر ، قول حما را چگونه مخالفت کنيم که گفته اند : رزق ار چه مقسوم است ، به اسباب حصول تعلق شرط است و بلا اگر چه مقدور از ابواب دخول آن احتراز واجب .

 

رزق اگر چند بى گمان برسد

 

 

 

شرط عقل است جستن از درها

 

 

 

ورچه كس بى اجل نخواهد مرد

 

 

 

تو مرو در دهان اژدرها

 

 

 

درين صورت که منم با پيل دمان بزنم و با شير ژيان پنجه درافکنم . پس مصلحت آن است ای پدر که سفر کنم کزين پيش طاقت بينوايی نمی آرم.

 

چون مرد در فتاد ز جاى و مقام خويش

 

 

 

ديگر چه غم خورد، همه آفاق جاى او است

 

 

 

شب هر توانگرى به سرايى همى روند

 

 

 

درويش هر كجا كه شب آمد سراى او است

 

 

 

اين بگفت و پدر را وداع کرد و همت خواست و روان شد و با خود همی گفت :

 

هنرور چو بختش نباشد به كام

 

 

 

به جايى رود كش ندانند نام

 

 

 

همچنين تا برسيد به کنار آبی که سنگ از صلابت او بر سنگ همی آمد و خروش به فرسنگ رفت .

 

سهمگين آبى كه مرغابى در او ايمن نبود

 

 

 

كمترين اوج ، آسيا سنگ از كنارش در ربود

 

 

 

گروهی مردمان را ديد هر يک به قراضه ای د رمعبر نشسته و رخت سفر بسته . جوان را دست عطا بسته بود ، زبان ثنا برگشود . چندانکه زاری کرد ياری نکردند . ملاح بی مروت بخنده برگرديد و گفت :

 

زر ندارى نتوان رفت به زور از دريا

 

 

 

زور ده مرده چه باشد، زر يك مرده بيار

 

 

 

جوان را دل از طعنه ملاح بهم آمد . خواست که ازو انتقام کشد ، کشته رفته بود . آواز داد و گفت : اگر بدين جامه که پوشيده دارم قناعت کنی دريغ نيست . ملاح طمع کرد و کشتی بازگردانيد .

 

بدوزد شره  ديده هوشمند

 

 

 

در آرد طمع ، مرغ و ماهى ببند

 

 

 

چندانکه ريش و گريبان به دست جوان افتاد به خود درکشيد و ببی محابا کوفتن گرفت . يارش از کشتی بدر آمد تا پشتی کند ، همچنين درشتی ديد و پشت بداد . جز اين چاره نداشتند که با  او به مصالحت گرايند و به اجرت مسامحت نمايند ، کل مداره صدقه .

 

چو پرخاش بينى تحمل بيار

 

 

 

كه سهلى ببندد در كار زار

 

 

 

به شيرين زبانى و لطف و خوشى

 

 

 

توانى كه پيلى به مويى كشى

 

 

 

به عذر ماضی در قدمش افتادند و بوسه ی چندی به نفاق بر سو چشمش دادند . پس به کشتی درآوردند و روان شدند . تا برسيدند به ستونی از عمارت يونان در آب ايستاده . ملاح گفت : کشتی را خلل هست ، يکی از شما که دلاور تر است بايد که بدين ستون برود و خطام کشتی بگيرد تا عمارت کنيم . جوان بغرور دلاوری که در سر داشت از خصم دل آزرده نينديشيد و قول حکما که گفته اند : هر که را رنجی به دل رسانيدی اگر در عقب آن صد راحت برسانی از پاداش آن يک رنجش ايمن مباش که پيکان از جراحت بدر آيد و آزار در دل بماند .