حکايت

 

صيادی ضعيف را ماهی قوی بدام افتاد . طاقت حفظ آن نداشت . ماهی بر او غالب امد و دام از دستش در ربود و برفت.

 

شد غلامى كه آب جوى آرد

 

 

 

جوى آب آمد و غلام ببرد

 

 

 

دام  هر بار ماهى آوردى

 

 

 

ماهى اين بار رفت و دام ببرد

 

 

 

ديگر صيادان دريغ خوردند و ملامتش کردند که چنين صيدی در دامت افتاد و ندانستی نگاه داشتن . گفت : ای برادران ، چه توان کردن ؟ مرا روزی نبود و ماهی را همچنان روزی مانده بود . صياد بی روزی در دجله نگيرد و ماهی بی اجل بر خشک نميرد .

 

* * * *

 

حکايت

 

دست و پا بريده ای هزارپايی بکشت . صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت : سبحان الله ، با هزار پای که داشت چون اجلش فرا رسيد از بی دست و پايی گريختن نتوانست .

 

چون آيد ز پى دشمن جان ستان

 

 

 

ببندد اجل پاى اسب دوان

 

 

 

در آن دم كه دشمن پياپى رسيد

 

 

 

كمان كيانى نشايد كشيد

 

 

 

* * * *

 

حکايت

 

ابلهی ديدم سمين ، خلعتی ثمين بر بر و مرکبی تازی در زير و قصبی مصری بر سر کسی گفت : سعدی چگونه همی بينی اين ديبای معلم برين حيوان لايعلم ؟ گفتم :

 

قد شابه بالوری حمار

 

عجلا جسدا له خوار

 

يک خلقت زيبا به از هزار خلعت ديبا.

 

به آدمى نتوان گفت ماند اين حيوان

 

مگر دراعه و دستار و نقش بيرونش

 

بگرد در همه اسباب و ملك و هستى او

 

كه هيچ چيز نبينى حلال جز خونش

 

* * * *

 

حکايت

 

دزدى گدايی را گفت شرم نداری که دست از برای جوی  سيم پيش هر لئيم دراز می کنی ؟ گفت :

 

دست دراز از پى يك حبه سيم

 

 

 

به كه ببرند به دانگى و نيم :

 

 

 

* * * *