حکايت
مالداری را شنيدم که به بخل معروف
بود که حاتم طايی در کرم . ظاهر حالش به نعمت دنيا آراسته و خست نفس جبلی در وی همچنان
متمکن ، تا بجايی که نانی به جانی از دست ندادی و گربه بوهريره را به لقمه ای
نواختی و سگ اصحاب کهف را استخوانی نينداختی . فی الجمله خانه او را کس نديدی
درگشاده و سفره او را سرگشاده .
درويش بجز بوى طعامش نشنيدى
مرغ از پس نان خوردن او ريزه نچيدى
شنيدم که به دريای مغرب اندر ، راه
مصر را برگرفته بود و خيال فرعونی در سر ، حتی اذا ادرکه الغرق ، بادی مخالف کشتی
برآمد.
با طبع ملولت چه كند هر كه نسازد؟
شرطه همه وقتى نبود لايق كشتى
دست تضرع چه سود بنده محتاج را؟
وقت دعا بر خداى ، وقت كرم در بغل
از زر و سيم ، راحتى برسان
خويشتن هم تمتعى برگير
وآنگه اين خانه كز تو خواهد ماند
خشتى از سيم و خشتى از زرگير
آورده اند که در مصر اقارب درويش
داشت ، به بقيت مال او توانگر شدند و جامه های کهن به مرگ او بدريدند و خز و دمياطی
بريدند. هم در آن هفته يکی را ديدم از ايشان : بر بادپايی روان ، غلامی در پی دوان
.
وه كه گر مرده باز گرديدى
به ميان قبيله و پيوند
رد ميراث ، سخت تر بودى
وارثان را ز مرگ خويشاوند
به سابقه معرفتی که ميان ما بود
آستينش گرفتم و گفتم :
بخور، اين نيك سيرت سره مرد
كان نگونبخت گرد كرد و نخورد
* * * *