حکايت

 

يكى از ملوک با تنی چند از خاصان در شکارگاهی به زمستان از عمارت دور افتادند تا شب درآمد . خانه دهقانی ديدند . ملک گفت : شب آنجا رويم تا زحمت سرما نباشد . يکی از وزرا گفت : لايق قدر پادشاه نيست به خانه دهقانی التجا کردن ، هم اينجا خيمه زنيم و آتش کنيم . دهقان را خبر شد ، ماحضری ترتيب کرد و پيش آورد و زمين ببوسيد و گفت : قدر بلند سلطان نازل نشدی وليکن نخواستند که قدر دهقان بلند گردد. سلطان را سخن گفتن او مطبوع آمد ، شبانگاه به منزل او نقل کردند ، بامدادانش خلعت نعمت فرمود . شنيدندش که قدمی چند در رکاب سلطان همی رفت و می گفت :

 

ز قدر و شوكت سلطان نگشت چيزى كم

 

 

 

از التفات به مهمانسراى دهقانى

 

 

 

كلاه گوشه دهقان به آفتاب رسد

 

 

 

كه سايه بر سرش انداخت چون تو سلطانى

 

* * * *

 

حکايت

 

بازرگانی را شنيدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار. شبی در جزيره کيش مرا به حجره خويش آورد . همه شب نيازمند از سخنهای پريشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و اين قباله فلان زمين است و فلان چيز را فلان ضمين . گاه گفتی : خاطر اسکندريه دارم که هوايی خوش است . باز گفتی : نه ، که دريای مغرب مشوش است ؛ سعديا ، سفری ديگر در پيش است ، اگر آن کرده شود بقيت عمر خويب به گوشه بنشينم. گفتم : آن کدام سفرست ؟ گفت : گوگرد پارسی خواهم بردن به چين که شنيدم قيمتی عظيم دارد و از آنجا کاسه چينی به روم ارم و ديبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگينه حلبی به يمن و برد يمانی به پارس و زان پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشينم. انصاف ، ازين ماخوليا چندان فرو گفت که بيش طاقت گفتنش نماند . گفت : ای سعدی ، تو هم سخنی بگوی از آنها که ديده ای و شنيده. گفتم :

 

آن شنيدستى كه در اقصاى غور

 

 

 

بار سالارى بيفتاد از ستور

 

 

 

گفت : چشم تنگ دنيادوست را

 

 

 

يا قناعت پر كند يا خاك گور

 

 

 

* * * *