حکايت
عربی را ديدم در حلقه جوهريان بصره
که حکايت همی کرد که وقتی در بيابانی راه گم کرده بودم و از زاد معنی چيزی با من
نمانده بود و دل بر هلاک نهاده که همی ناگاه کيسه ای يافتم پر مرواريد. هرگز آن
ذوق و شادی فراموش نکنم که پنداشتم گندم بريان است ، باز آن تلخی و نوميدی که
معلوم کردم که مرواريد است .
در بيابان خشك و ريگ روان
تشنه را در دهان ، چه در چه صدف
مرد بى توشه كاو فتاد از پاى
بر كمربند او چه زر، چه خزف
* * * *
حکايت
همچنين در قاع بسيط مسافری گم شده
بود و قوت و قوتش به آخر آمده و درمی چند بر ميان داشت . بسياری بگرديد و ره به
جايی نبرد ، پس به سختی هلاک شد . طايفه ای برسيدند و درمها ديدند پيش رويش نهاده
و بر خاک نبشته :
گر همه زر جعفرى دارد
مرد بى توشه برنگيرد كام
در بيابان فقير سوخته را
شلغم پخته به كه نقره خام
* * * *
حکايت
هرگز از دور زمان نناليده بودم و روی
از گردش آسمان درهم نکشيده مگر وقتی که پايم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی
نداشتم . به جامع کوفه درآمدم دلتنگ ، يکی را ديدم که پای نداشت . سپاس نعمت حق
بجای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم .
مرغ بريان به چشم مردم سير
كمتر از برگ تره بر خوان
است
و آنكه را دستگاه و قوت نيست
شلغم پخته مرغ بريان است
* * * *