حکايت

 

حاتم طايی را گفتند: از تو بزرگ همت تر در جهان ديده ای يا شنيده ای ؟ گفت : بلی ، روزی چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را ، پس به گوشه صحرا به حاجتی برون رفته بودم ، خارکنی را ديدم پشته فراهم آورده . گفتمش : به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سماط او گرد آمده اند ؟

 

گفت :

 

هر كه نان از عمل خويش خورد

 

 

 

منت حاتم طائى نبرد

 

 

 

من او را به همت و جوانمردی از خود برتر ديدم .

 

* * * *

 

حکايت

 

موسی عليه السلام ، درويشی را ديد از برهنگی به ريگ اندر شده . گفت : ای موسی دعا کن تا خدا عزوجل مرا کفافی دهد که از بی طاقتی بجان آمدم . موسی دعا کرد و برفت . پس از چند روز که باز آمد از مناجات ، مرد را ديد گرفتار و خلقی انبوه برو گرد آمده . گفت : اين چه حالت است ؟ گفتند : خمر خورده و عربده کرده و کسی را کشته ، اکنون به قصاص فرموده اند . و لطيفان گفته اند :

 

گربه مسكين اگر پر داشتى

 

 

 

تخم گنجشك از جهان برداشتى

 

 

 

عاجز باشد كه دست قوت يابد

 

 

 

برخيزد و دست عاجزان برتابد

 

 

 

و لو بسط الله الرزق لعباده لبعوا فى الارض :

 

موسى عليه السلام به حم جهان آفرين اقرار کرد و از تجاسر خويش استغفار .

 

ماذا اخاضک يا مغرور فی الخطر

 

حتی هلکت فليت النمل لم يطر

 

بنده چو جاه آمد و سيم و زرش

 

 

 

سيلى خواهد به ضرورت سرش

 

 

 

آن نشنيدى كه فلاطون چه گفت

 

 

 

مور همان به كه نباشد پرش ؟

 

 

 

پدر را عسل بسيار است ولی پسر گرمی دارست.

 

آن كس كه توانگرت نمى گرداند

 

 

 

او مصلحت تو از تو بهتر داند

 

 

 

* * * *