حکايت

 

يكى از علما، عيالوار بود و از اين رو خرج بسيار داشت ، ولى درآمدش ‍اندك بود، ماجرا را به يكى از بزرگان ثروتمند كه ارادت بسيار به آن عالم داشت ، بيان كرد، آن ثروتمند بزرگ ، چهره در هم كشيد، و از سؤ ال آن عالم خوشش نيامد.

 

ز بخت روى 248 ترش كرده پيش يار عزيز

 

 

 

مرو كه عيش بر او نيز تلخ گردانى

 

 

 

به حاجتى كه روى تازه روى و خندان رو

 

 

 

فرو نبندد كار گشاده پيشانى

 

 

 

آن ثروتمند بزرگ ، كمى بر جيره اى كه به عالم مى داد افزود، ولى از اخلاص ‍او به آن عالم بسيار كاسته شد، پس از چند روز، وقتى كه عالم آن محبت قبلى را از آن ثروتمند نديد، گفت :

 

نانم افزود آبرويم كاست

 

 

 

بينوايى به از مذلت خواست

 

 

 

* * * *

 

حکايت

 

درويشی را ضرورتی پيش آمد . کسی گفت : فلان نعمتی دارد به قياس ، اگر بر حاجت تو واقف گردد همانا که در قضای آن توقف روا ندارد . گفت : من او را ندارم . گفت : منت رهبری کنم . دستش گرفت تا به منزل آن شخص درآورد . يکی را ديد لب فروهشته و تند نشسته . برگشت و سخن نگفت . کسی گفتش : چه کردی ؟ گفت : عطای او را به لقايش بخشيدم.

 

مبر حاجت به نزد ترشروى

 

 

 

كه از خوى بدش فرسوده گردى

 

 

 

اگر گويى غم دل با كسى گوى

 

 

 

كه از رويش به نقد آسوده گردى

 

 

 

* * * *

 

حکايت

 

خشکسالی در اسکندريه عنان طاقت درويش از دست رفته بود . درهای آسمان بر زمين بسته و فرياد اهل زمين به آسمان پيوسته .

 

نماند جانورى از وحش و طير و ماهى و مور

 

 

 

كه بر فلك نشد از بى مرادى افغانش

 

 

 

عجب كه دو دل خلق جمع مى نشود

 

 

 

كه ابر گردد و سيلاب ديده بارانش

 

 

 

در چنين سال مخنثی دور از دوستان که سخن در وصف او ترک ادب است ، خاصه در حضرت بزرگان و بطريق اهمال از آن در گذشتن هم نشايد که طايفه ای بر عجز گوينده حمل کنند . برين دو بيت اقتصار کنيم که اندک ، دليل بسياری باشد و مشتی نمودار خرواری .

 

اگر تتر بكشد اين مهنث را

 

 

 

تترى را دگر نبايد كشت

 

 

 

چند باشد چو جسر بغدادش

 

 

 

آب در زير و آدمى در پشت

 

 

 

چنين شخصى كه يک طرف از نعمت او شنيدی درين سال نعمتی بی کران داشت ، تنگدستان را سيم و زر دادی و مسافران را سفره نهادی . گروهی درويشان از جور فاقه بطاقت رسيده بودند ، آهنگ دعوت او کردند و مشاورت به من آوردند . سر از موافقت باز زدم و گفتم .

 

نخورد شير نيم خورده سگ

 

 

 

ور بمير به سختى اندر غار

 

 

 

تن به بيچارگى و گرسنگى

 

 

 

بنه و دست پيش سفله مدار

 

 

 

گر فريدون شود به نعمت و ملك

 

 

 

بى هنر را به هيچ كس مشمار

 

 

 

پرنيان و نسيج ، بر نااهل

 

 

 

لاجورد و طلاست بر ديوار

 

 

 

* * * *