حکايت
يكى از حكما پسر را نهی همی کرد از
بسيار خوردن که سيری مردم را رنجور کند . گفت : ای پدر ، گرسنگی خلق را بکشد .
نشنيده ای که ظريفان گفته اند : بسيری مردن به که گرسنگی بردن . گفت : اندازه
نگهدار ،كلوا واشربو و لا تسرفوا
نه چندان بخور كز دهانت برآيد
نه چندان كه از ضعف ، جانت برآيد
با آنكه در وجود، طعام است عيش نفس
رنج آورد طعام كه بيش از قدر بود
گر گلشكر خورى به تكلف ، زيان كند
ور نان خشك دير خورى گلشكر بود
رنجوری را گفتند : دلت چه می خواهد ؟
گفت : آنکه دلم چيزی نخواهد .
معده چو كج گشت و شكم درد خاست
سود ندارد همه اسباب راست
* * * *
حکايت
بقالی را درمی چند بر صوفيان گرده
آمده بود در واسط . هر روز مطالبت کردی و سخنان با خشونت گفتی. اصحاب از تعنت وی
خسته خاطر همی بودند و از تحمل چاره نبود . صاحبدلی در آن ميان گفت : نفس را وعده
دادن به طعام آسانتر است که بقال را به درم .
ترك احسان خواجه اوليتر
كاحتمال جفاى بوابان
به تمناى گوشت ، مردن به
كه تقاضاى زشت قصابان
* * * *
حکايت
جوانمردی را در جنگ تاتار جراحتی هول
رسيد . کسی گفت : فلان بازرگان نوشدارو دارد اگر بخواهی باشد که دريغ ندارد .
گويند آن بازرگان به بخل معروف بود .
گر بجاى نانش اندر سفره بودى آفتاب
تا قيامت روز روشن ، كس نديدى در
جهان
جوانمرد گفت : اگر خواهم دارو دهد يا
ندهد وگر دهد منفعت کند يا نکند . باری ، خواستن ازو زهر کشنده است .
هرچه از دو نان به منت خواستى
در تن افزودى و از جان كاستى
حكيمان گفته اند: آب حيات اگر فروشند به آب روی ، دانا
نخرد که مردن به علت ، به از زندگانی بمذلت .
اگر حنظل خورى از دست خوشخو
به از شيرينى از دست ترشروى
* * * *