حکايت

 

درويشی را شنيدم که در آتش فاقه می سوخت و رقعه بر خرقه همی دوخت و تسکين خاطر مسکين را همی گفت :

 

به نان قناعت كنيم و جامه دلق

 

 

 

كه بار محنت خود به ، كه بار منت خلق

 

 

 

کسی گفتش : چه نشينی که فلان درين شهر طبعی کريم دارد و کرمی عميم ، ميان به خدمت آزادگان بسته و بر در دلها نشسته . اگر بر صورت حال تو چنانکه هست وقوف يابد پاس خاطر عزيزان داشتن منت دارد و غنيمت شمارد . گفت : خاموش که در پسی مردن ، به که حاجت پيش کسی بردن .

 

 

 

همه رقعه دوختن به و الزام كنج صبر

 

 

 

كز بهر جامه ، رقعه بر خواجگان نبشت

 

 

 

حقا كه با عقوبت دوزخ برابر است

 

 

 

رفتن به پايمردى همسايه در بهشت

 

 

 

* * * *

 

حکايت

 

يکی از ملوک طبيبی حاذق به خدمت مصطفی صلی الله عليه و سلم فرستاد . سالی در ديار عرب بود و کسی تجربه پيش او نياورد و معالجه از وی در نخواست . پيش پيغمبر آمد و گله کرد که مرين بنده را برای معالجت اصحاب فرستاده اند و درين مدت کسی التفاتی نکرد تا خدمتی کله بر بنده معين است بجای آورد . رسول عليه السلام  گفت : اين طايفه را طريقتست که تا اشتها غالب نشود نخورد و هنوز اشتها باقی بود که دست از طعام بدارند . حکيم گفت : اين است موجب تندرستی. زمين ببوسيد و برفت.

 

سخن آنگه كند حكيم آغاز

 

 

 

يا سر انگشت سوى لقمه دراز

 

 

 

كه ز ناگفتنش خلل زايد

 

 

 

يا ز ناخوردنش به جان آيد

 

 

 

لاجرم حكمتش بود گفتار

 

 

 

خوردش تندرستى آرد بار

 

* * * *