حکايت

 

آورده اند که فقيهی دختری داشت بغايت زشت ، به جای زنان رسيده و با وجود جهاز و نعمت کسی در مناکحت او رغبت نمی نمود.

 

زشت باشد ديبقى و ديبا

 

كه بود بر عروس نازيبا

 

 

 

فی الجمله بحکم ضرورت عقد نکاحش با ضريری بستند . آورده اند که حکيمی در آن تاريخ از سرنديب آمده بود که ديده ی نابينا روشن همی کرد. فقيه را گفتند : داماد را چرا علاج نکنی ؟ گفت : ترسم که بينا شود و دخترم را طلاق دهد ، شوی زن زشتروی ، نابينا به .

 

* * * *

 

حکايت

 

پادشاهى به ديده ی استحقار در طايفه درويشان نظر کرد. يکی زان ميان بفراست بجای آورد و گفت : ای ملک ما درين دنيا بجيش از تو کمتريم و بعيش از تو خوشتر و بمرگ برابر و بقيامت بهتر.

 

اگر كشور گشاى كامران است

 

 

 

و گر درويش ، حاجتمند نان است

 

 

 

در آن ساعت كه خواهند اين و آن مرد

 

 

 

نخواهند از جهان بيش از كفن برد

 

 

 

چو رخت از مملكت بربست خواهى

 

 

 

گدايى بهتر است از پادشاهى

 

 

 

ظاهر درويشی جامه ی ژنده است و موی سترده و حقيقت آن ، دل زنده و نفس مرده .

 

نه آنكه بر در دعوى نشيند از خلقى

 

 

 

وگر خلاف كنندش به جنگ برخيزد

 

 

 

اگر ز كوه غلطد آسيا سنگى

 

 

 

نه عارف است كه از راه سنگ برخيزد

 

 

 

طريق درويشان ذکر است و شکر و خدمت و طاعت و ايثار و قناعت و توحيد و توکل و تسليم و تحمل . هر که بدين صفتها که گفتم موصوف است بحقيقت درويش است وگر در قباست ، اما هرزه گردی بی نماز ، هواپرست  ، هوسباز که روزها به شب آرد در بند شهوت و شبها روز کند در خواب غفلت و بخورد هرچه در ميان آيد و بگويد هرچه بر زبان آيد ، رند است وگر در عباست.

 

اى درونت برهنه از تقوا

 

 

 

كز برون جامه ريا دارى

 

 

 

پرده هفت رنگى در مگذار

 

 

 

تو كه در خانه بوريا دارى

 

 

 

* * * *