حکايت

 

يکی از صاحبدلان زورآزمايی را ديدم . بهم برآمده و کف بردماغ انداخته .گفت  : اين را چه حالت است ؟ گفتند : فلان دشنام دادش. گفت : اين فرومايه هزار من سنگ برمی دارد و طاقت نمی آرد .

 

لاف سر پنجگى و دعوى مردى بگذار

 

 

 

عاجز نفس ، فرومايه چه مردى زنى

 

 

 

گرت از دست برآيد دهنى شيرين كن

 

 

 

مردى آن نيست كه مشتى بزنى بر دهنى

 

 

 

اگر خود بر كند پيشانى پيل

 

 

 

نه مرد است آنكه در او مردمى نيست

 

 

 

بنى آدم سرشت از خاك دارد

 

 

 

اگر خالى نباشد، آدمى نيست

 

 

 

* * * *

 

حکايت

 

بزرگی را پرسيدم از سيرت اخوان صفا . گفت : کمينه آنکه مراد خاطر ياران بر مصالح خويش مقدم دارد و حکما گفته اند : برادر که دربند خويش است نه برادر و نه خويش است.

 

همراه اگر شتاب كند در سفر تو بيست !

 

 

 

دل در كسى نبند كه دل بسته تو نيست

 

 

 

چو نبود خويش را ديانت و تقوا

 

 

 

قطع رحم بهتر از مودت قربى

 

 

 

ياد دارم که مدعی درين بيت بر قول من اعتراض کرده بود و گفته بود : حق تعالی در کتاب مجيد از قطع رحم نهی کرده است و به مودت ذی القربی فرموده اينچه تو گفتی مناقص آن است . گفتم : غلط کردی که موافق قرآن است ، ...و ان جاهداك لتشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما

 

هزار خويش كه بيگانه از خدا باشد

 

 

 

فداى يكتن بيگانه كاشنا باشد

 

 

 

* * * *