حکايت

 

يكى از جمله ی صالحان بخواب ديد مر پادشاهى را  در بهشت است و پارسايى در دوزخ ،پرسيد: موجب اين درجات چيست و سبب آن درکات؟كه مردم بر خلاف اين اعتقاد داشتند؟!

 

ندايى آمد كه : اين پادشاه به خاطر دوستى با پارسايان به بهشت رفت و آن پارسا به خاطر تقرب به شاه ، به دوزخ رفت .

 

دلقت به چكار آيد و مسحى و مرقع

 

 

 

خود را ز عملهاى نكوهيده برى دار

 

 

 

حاجت به كلاه بركى  داشتنت نيست

 

 

 

درويش صفت باش و كلاه تترى دار

 

* * * *

 

حکايت

 

پياده ای سر و پا برهنه با کارونان حجاز از کوفه بدر آمد و همراه ما شد و معلومی نداشت. خرامان همی رفت و می گفت :

 

نه بر اشترى سوارم ، نه چو خر به زير بارم

 

 

 

نه خداوند رعيت ، نه غلام شهريارم

 

 

 

غم موجود و پريشانى معدوم ندارم

 

 

 

نفسى مى زنم آسوده و عمرى به سر آرم

 

 

 

اشتر سواری گفتش :ای درويش کجا می روی ؟ برگرد که بسختی بميری.نشنيد و قدم در بيابان نهاد و اشتر سواری گفتش : ای درويش کجا می روی ؟ برگرد که بسختی بميری. نشنيد و قدم در بيابان نهاد و برفت . چون به نجله محمود در رسيديم ، توانگر را اجل فرار سيد. درويش به بالينش فراز آمد و گفت :

 

شخصى همه شب بر سر بيمار گريست

 

 

 

چون روز آمد بمرد و بيمار بزيست

 

 

 

اى بسا اسب تيزرو كه بماند

 

 

 

خرك لنگ ، جان به منزل برد

 

 

 

بس كه در خاك تندرستان را

 

 

 

دفن كرديم و زخم خورده نمرد

 

* * * *