حکايت

 

درويشی را ضرورتی پيش آمد، گليمى را از خانه يكى از پاك مردان دزديد. قاضى فرمود تا دستش بدر کنند.

 

صاحب گليم شفاعت کرد که من او را بحل کردم.

 

قاضى گفت : به شفاعت تو حد شرع فرو نگذارم.

 

صاحب گليم گفت : اموال من وقف فقيران است ، هر فقيرى كه از مال وقف به خودش بردارد از مال خودش برداشته ، پس قطع دست او لازم نيست .

 

قاضى از جارى نمودن حد دزدى منصرف شد، ولى دزد را مورد سرزنش ‍قرار داد و به او گفت : آيا جهان بر تو تنگ آمده بود كه فقط از خانه چنين پاك مردى دزدى كنى ؟!

 

دزد گفت : اى حاكم ! مگر نشنيده اى كه گويند: خانه دوستان بروب ولى حلقه در دشمنان مكوب .

 

چون به سختى در بمانى تن به عجز اندر مده

 

 

 

دشمنان را پوست بر كن ، دوستان را پوستين

 

 

 

* * * *

 

حکايت

 

پادشاهى پارسايی را ديد ، گفت : هيچت از ما ياد آيد؟ گفت : بلی، وقتی که خدا را فراموش می کنم.

 

هر سو دود آن كس ز بر خويش براند

 

 

 

و آنرا كه بخواند به در كس نداواند

 

* * * *