حکايت

 

شبى در بيابان مكه از بی خوابی پای رفتنم نماند . سربنهادم و شتربان را گفتم : دست بدار از من .

 

پاى مسكين پياده چند رود؟

 

 

 

كز تحمل  ستوده شد بختى

 

 

 

تا شود جسم فربهى لاغر

 

 

 

لاغرى مرده باشد از سختى

 

 

 

ساربان گفت : اى برادر! حرم در پيش است و حرامى در پس . اگر رفتى ، بردى و گر خفتى مردى .

 

خوش است زير مغيلان  به راه باديه خفت

 

 

 

شب رحيل ، ولى ترك جان ببايد گفت

 

 

 

* * * *

 

حکايت

 

پاسايی را ديدم بر کنار دريا که زخم پلنگ داشت و به هيچ دارو به نمی شد. مدتها در آن رنجور  بود و شکر خدای عز وجل علی الدوام گفتی . پرسيدندش که شکر چه می گويی ؟ گفت : شکر آنکه به مصيبتی گرفتارم نه به معصيتی.

 

اگر مرا زار به كشتن دهد آن يار عزيز

 

 

 

تا نگويى كه در آن دم ، غم جانم باشد

 

 

 

گويم از بنده مسكين چه گنه صادر شد

 

 

 

كو دل آزرده شد از من غم آنم باشد

 

 

 

* * * *