حکايت

 

يكى پرسيد: از آن گم كرده فرزند

 

 

 

كه اى روشن گهر پير خردمند

 

 

 

ز مصرش بوى پيراهن شنيدى

 

 

 

چرا در چاه كنعانش نديدى ؟

 

 

 

بگفت : احوال ما برق جهان است

 

 

 

چرا در چاه كنعانش نديدى ؟

 

 

 

گهى بر طارم اعلى نشينيم

 

 

 

گهى بر پشت پاى خود نبينيم

 

 

 

اگر درويش در حالى بماندى

 

 

 

سر و دست از دو عالم بر فشاندى

 

* * * *

 

حکايت

 

در جامع  بعلبك  بودم .يك روز چند كلمه به عنوان پند و اندرز براى جماعتى كه در آنجا بودند، مى گفتم ، ولى آن جماعت را پژمرده دل و دل مرده و بى بصيرت يافتم كه آن چنان در امور مادى فرو رفته بودند كه در وجود آنها راهى به جهان معنويت نبود. ديدم كه سخنم در آنها بى فايده است و آتش سوز دلم ، هيزم تر آنها را نمى سوزاند. تربيت و پرورش آدم نماهاى حيوان صفت و آينه گردانى در كوى كورهاى بى بصيرت ، برايم ، دشوار شد، ولى همچنان به سخن ادامه مى دادم و در معنويت باز بود. سخن از اين آيه به ميان آمد كه خداوند مى فرمايد:

 

و نحن اقرب اليه من حبل الوريد:

 

و ما از رگ گردن ، به انسان نزديكتريم .

 

دوست نزديكتر از من به من است

 

 

 

وين عجبتر كه من از وى دورم

 

 

 

چه كنم با كه توان گفت كه دوست

 

 

 

در كنار من و من مهجورم

 

 

 

من از شرا باين سخن مست و فضاله قدح در دست که رونده ای برکنار مجلس گذر کرد و دور آخر در او اثر کرد و نعره ای زد که ديگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس بجوش.گفتم:

 

اى سبحان الله ! دوران باخبر، در حضور و نزديكان بى بصر، درو!

 

فهم سخن چون نكند مستمع

 

 

 

قوت طبع از متكلم مجوى

 

 

 

فسحت ميدان ارادت بيار

 

 

 

تا بزند مرد سخنگوى گوى

 

* * * *