حکايت

 

عبدالقادر گيلانى را رحمه الله عليه ، در حرم کعبه روی بر حصبا نهاده همی گفت :

 

خدايا! ببخشای ، وگر هر آينه مستوجب عقوبتم در روز قيامتم نابينا برانگيز تا در روی نيکان شرمسار نشوم .

 

روى بر خاك عجز مى گويم

 

 

 

هر سحرگه كه باد مى آيد

 

 

 

اى كه هرگز فراموشت نكنم

 

 

 

هيچت از بنده ياد مى آيد؟

 

* * * *

 

حکايت

 

دزدی به خانه ی پارسايی درآمد. چندان که جست چيزی نيافت . دلتنگ شد . پارسا خبر شد ، گليمی که بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود.

 

شنيدم كه مردان راه خداى

 

 

 

دل دشمنان را نكردند تنگ

 

 

 

تو را كى ميسر شود اين مقام

 

 

 

كه با دوستانت خلافست و جنگ

 

 

 

مودت اهل صفا چه در روی و چه در قفا . نه چنان کز پست عيب گيرند و پيشت بيش ميرند.

 

هر كه عيب دگران پيش تو آورد و شمرد

 

 

 

بى گمان عيب تو پيش دگران خواهد بر

 

* * * *

 

حکايت

 

تنی چند از روندگان متفق سياحت بودند و شريک رنج و راحت . خواستم تا مرافقت کنم موافقت نکردند. اين از کرم اخلاق بزرگان بديع است روی از مصاحبت مسکينان تافتن و فايده و برکت دريغ داشتن که من در نفس خويش اين قدرت و سرعت می شناسم که در خدمت مردان يار شاطر باشم نه بار خاطر.

 

يکی زان ميان گفت : ازين سخن که شنيدی دل تنگ مدار که درين روزها دزدی بصورت درويشان برآمده ، خود را در سلک صحبت ما منتظم کرد.

 

چه دانند مردان كه در خانه كيست ؟

 

 

 

نويسنده داند كه در نامه چيست ؟

 

 

 

از آنجا که سلامت حال درويشان ، است گمان فضولش نبردند و به ياری قبولش کردند.

 

صورت حال عارفان دلق  است

 

 

 

اين قدر بس كه روى در خلق است

 

 

 

در عمل كوش و هر چه خواهى پوش

 

 

 

تاج بر سر نه و علم بر دوش

 

 

 

در قژاكند  مرد بايد بود

 

 

 

بر مخنث  سلاح جنگ چه سود؟

 

 

 

روزی تا به شب رفته بوديم و شبانگه به پای حصار خفته که دزد بی توفيق ابريق رفيق برداشت که به طهارت می رود و به غارت می رفت.

 

پارسا بين كه خرقه در بر كرد

 

 

 

جامه كعبه را جل خر كرد

 

 

 

چندانکه از نظر درويشان غايب شد به برجی رفت و درجی بدزديد . تا روز روشن شد آن تاريک مبلغی راه رفته بود و رفيقان بی گناه خفته . بامدادان همه را به قلعه درآوردند و بزدند و به زندان کردند . از آن تاريخ ترک صحبت گفتيم و طريق عزلت گرفتيم و اسلامة فى الوحده.

 

چو از قومى ، يكى بى دانشى كرد

 

 

 

نه كه را منزلت ماند نه مه را

 

 

 

شنيدستى كه گاوى در علف خوار

 

 

 

بيالايد همه گاوان ده را

 

 

 

گفتم سپاس و منت خدای را عزوجل که از برکت درويشان محروم نماندم . گرچه بصورت از صحبت وحيد افتادم . بدين حکايت که گفتی مستفيد گشتم و امثال مرا همه عمر اطن نصيحت به کار آيد .

 

به يك ناتراشيده  در مجلسى

 

 

 

برنجد دل هوشمندان بسى

 

 

 

اگر بركه اى پر كنند از گلاب

 

 

 

سگى در وى افتد، كند منجلاب

 

* * * *