حکايت
اسکندر رومی را پرسيدند : ديار مشرق
و مغرب به چه گرفتی که ملوک پيشين را خزاين و عمر و ملک و لشکر بيش ازين بوده است
و ايشان را چنين فتحی ميسر نشده ؟ گفتا: به عون خدای عزوجل ، هر مملکتی را که
گرفتم رعيتش نيازردم و نام پادشاهان جز بنکويی نبردم.
بزرگش نخوانند اهل خرد
كه نام بزرگان به زشتى برد
..........................................................................................................................................................
باب دوم : در اخلاق پارسايان
حکايت
يکی از بزرگان گفت : پارسايی را چه
گويی در حق فلان عابد که ديگران در حق وی بطعنه سخنها گفته اند ؟ گفت بر ظاهرش عيب
نمی بينم و در باطنش غيب نمی دانم .
هر كه را، جامه پارسا بينى
پارسا دان و نيك مرد انگار
ور ندانى كه در نهانش چيست
محتسب را درون خانه چكار؟
* * * *
حکايت
درويشی را ديدم سر بر آستان کعبه همی
ماليد و می گفت : يا غفور و يا رحيم - تو دانى كه از ظلوم و جهول چه آيد؟
عذر قصير خدمت آوردم
كه ندارم به طاعت استظهار
عاصيان از گناه توبه كنند
عرفان از عبادت استغفار
عابدان جزای طاعت خواهند و بازرگانان
بهای بضاعت . من بنده اميد آورده ام نه طاعت بدريوزه آمده ام نه بتجارت . اصنع بى
ما انت اهله.
بر در كعبه سائلى ديدم
كه همى گفت و مى گرستى خوش
من نگويم كه طاعتم بپذير
قلم عفو بر گناهم كش
* * * *