حکايت
گروهى حكما به حضرت انوشيروان همی گفتند و بزرگمهر که
مهتر ايشان بود خاموش. گفتندش : جرا با ما د راين بحث نگويی ؟ گفت : وزيران بر
مثال ابطال اند و طبيب دارو ندهد جز سقيم را . پس چون ببينم که رای شما برصواب است
مرا بر سر آن سخن گفتن حمت نباشد.
چو كارى بى فضول من بر آيد
مرا در وى سخن گفتن نشايد
و گر بينم كه نابينا و چاه است
اگر خاموش بنشينم گناه است
* * * *
حکايت
هارون الرشيد را چون بر سرزمين مصر، مسلم
شد گفت : بر خلاف آن طاغوت فرعون كه بر
اثر غرور تسلط بر سرزمين مصر، ادعاى خدايى كرد، من اين كشور را جز به خسيس ترين
غلامان نبخشم .
از اين رو هارون را غلامی سياه به
نام خصيب بود بسيار نادان بود، او را
طلبيد و فرمانروايى كشور مصر را به او بخشيد.گويند: آن غلام سياه به قدرى كودن بود
كه گروهى از كشاورزان مصر نزد او آمدند و گفتند: پنبه كاشته بوديم ، باران بى وقت
آمد و همه آن پنبه ها تلف و نابود شدند.
غلام سياه در پاسخ گفت : مى خواستيد
پشم بكاريد!
اگر دانش به روزى در فزودى
ز نادان تنگ روزى تر نبودى
به نادانان چنان روزى رساند
كه دانا اندر آن عاجز بماند
بخت و دولت به كاردانى نيست
جز بتاءييد آسمانى نيست
او فتاده است در جهان بسيار
بى تميز ارجمند و عاقل خوار
كيمياگر به غصه مرده و رنج
ابله اندر خرابه يافته گنج
* * * *