حکايت

 

دو برادر يکی خدمت سلطان کردی و ديگر به زور بازو نان خوردی. باری اين توانگر گفت درويش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی ؟ گفت : تو چرا کار نکنی تا از مذلت خدمت رهايی يابی؟ که خردمندان گفته اند : نان خود خوردند و نشستن به که کمر شمشير زرين بخدمت بستن.

 

به دست آهك تفته كردن خمير

 

 

 

به از دست بر سينه پيش امير

 

 

 

عمر گرانمايه در اين صرف شد

 

 

 

تا چه خورم صيف  و چه پوشم شتا

 

 

 

اى شكم خيره به نانى بساز

 

 

 

تا نكنى پشت به خدمت دو تا

 

* * * *

 

حکايت

 

کسی مژده پيش انوشيروان برد گفت : شنيدم که فلان دشمن تو را خدای عزوجل برداشت. گفت : هيچ شنيدی که مرا بگذاشت؟

 

اگر بمرد عدو جاى شادمانى نيست

 

 

 

كه زندگانى ما نيز جاودانى نيست

 

 

 

* * * *