حکايت

 

با طايفه بزرگان به كشتى در نشسته بودم . كشتى كوچكى در پی ما غرق شد. دو برادر از آن كشتى كوچك ، در گردابى در حال غرق شدن بودند. يكى از بزرگان به كشتيبان گفت : اين دوان را از بگير كه اگر چنين كنى ، براى هر كدام پنجاه دينارت دهم .

 

ملاح خود  به آب افكند و  به سراغ آنها رفت و يكى از آنها را نجات داد، آن ديگرى  هلاك شد.

 

ملاح را گفتم: لابد عمر او به سر آمده بود  ، از اين رو اين يكى نجات يافت و آن ديگر به خاطر تاءخير دستيابى تو به او، هلاك گرديد.خنديد و گفت : آنچه تو گفتى قطعى است كه عمر هر كسى به سر آمد، قابل نجات نيست ، ولى علت ديگرى نيز داشت و آن اينكه : ميل خاطرم به نجات اين يكى بيشتر از آن هلاك شده بود، زيرا سالها قبل ، روزى در بيابان مانده بودم ، اين شخص به سر رسيد و مرا بر شترش سوار كرد و به مقصد رسانيد، ولى در دوران كودكى از دست آن برادر هلاك شده ، تازيانه اى خورده بودم .

 

گفتم : صدق الله ، من عمل صالحا فلنفسه و من اساء فعليها :

 

تا توانى درون كس متراش

 

 

 

كاندر اين راه خارها باشد

 

 

 

كار درويش مستمند برآر

 

 

 

كه تو را نيز كارها باشد

 

 

 

* * * *