حکايت

 

يکی از وزرا به زير دستان رحم کردی و صلاح ايشان را بخير توسط نمودی . ا تفاقا به خطاب ملک گرفتار آمد. همگنان در مواجب استخلاص او سعی کردند و موکلان در معاقبش ملاطفت نمودند و بزرگان شکر سيرت خوبش به افواه گفتند تا ملک از سر عتاب او درگذشت . صاحبدلی برين اطلاع ياتف و گفت :

 

تا دل دوستان به دست آرى

 

 

 

بوستان پدر فروخته به

 

 

 

پختن ديگ نيكخواهان را

 

 

 

هر چه رخت سر است سوخته به

 

 

 

با بدانديش هم نكويى كن

 

 

 

دهن سگ به لقمه دوخته به

 

 

 

* * * *

 

حکايت

 

يکی از پسران هارون الرشيد پيش پدر باز آمد خشم آلود که فلان سرهنگ زاده مرا دشنام مادر داد . هارون ارکان دولت را گفت : جزای چنين کس چه باشد؟ ي:ی اشاره به کشتن کرد و ديگری به زبان بريدن و ديگری به مصادره و نفی. هارون گتف : ای پسرم کرم آن است که عفو کنی و اگر نتوانی تو نيزش دشنام مادر ده ، نته چندانکه انتقام از حد درگذرد آنگاه ظلم از طرف ما و دعوی از قبل خصم.

 

نه مرد است آن به نزديك خردمند

 

 

 

كه با پيل دمان  پيكار جويد

 

 

 

بلى مرد آنكس است از روى محقيق

 

 

 

كه چون خشم آيدش باطل نگويد

 

 

 

* * * *