حکايت
وزرای انوشيروان درمهمی از مصالح
مملکت انديشه همی کردند و هريکی از ايشان دگرگونه رای همی زدند و ملک همچنين تدبيری
انديشه کرد. بزرجمهر را رای ملک اختيار آمد. وزيران درنهانش گفتند : رای ملک را چه
مزيت ديدی بر فرک چندين حکيم ؟ گفت : بموجب آنکه انجام کارها معلوم نيست و رای
همگان در مشيت است که صواب آيد يا خطا پس موافقت رای ملک اوليتر است تا اگر خلاف
صواب آيد بعلت متابعت ، از معاتبعت ، ا زمعاتبت ايمن باشم.
خلاف راءى سلطان راءى جستن
به خون خويش باشد دست شستن
اگر خود روز را گويد: شب است اين
ببايد گفتن ، آنك ماه و پروين
* * * *
حکايت
شيادی گيسوان بافت يعنی علويست و با
قافله حجاز به شهری در آ»د که از حج همی آيم و قصيده ای پيش ملک برد که من گفته ام
. نعمت بسيارش فرمود و اکرام کرد تا يکی از نديمان حضرت پادشاه که در آن سال از
سفر دريا آمده بود گفت : من او را عيد اضحی در بصره ديدم . معلوم شد که حاجی نيست.
ديگری گفتا : پدرش نصرانی بود در ملطيه پس او شريف چگونه صورت بندد. ؟ و شعرش را
به ديوان انوری دريافتند. ملک فرمود تا بزنندش و نفی کنند تا چندين دروغ درهم چرا
گفت . گتف : ای خداوند روی زمين يک سخنت ديگر در خدمت بگويم اگر راست نباشد به هر
عقوبت که فرمايی سزاوارم . گفت : بگو تا آن چيست. گفت :
غريبى گرت ماست پيش آورد
دو پيمانه آبست و يك چمچه دوغ
اگر راست مى خواهى از من شنو
جهان ديده ، بسيار گويد دروغ
ملک را خنده گرتف و گفت : ازين راست
رت سخن تا عمر او بوده باشد نگفته است. فرمود تا آنچه مامول اوست مهيا دارند و
بخوشی برود.