حکايت

 

يکی از وزرا پيش ذالنون مصری رفت و همت خواست که روز و شب به خدمت سلطان مشغولم و به خيرش اميدوار و از عقوبتش ترسان . ذوالنون بگريست و گفت : اگر من خدای را عزوجل چنين پرستيدمی که تو سلطان را ، از جمله صديقان بودمی.

 

گرنه اميد و بيم راحت و رنج

 

 

 

پاى درويش بر فلك بودى

 

 

 

ور وزير از خدا بترسيدى

 

 

 

همچنان كز ملك ، ملك بودى

 

 

 

* * * *

 

حکايت

 

پادشاهی به کشتن بی گناهی فرمان داد. گفت : ای ملک بموجب خشمی که تو را بر من است آزار خود مجوی که اين عقوبت بر من به يک نفس بسر آيد و بزه آن بر تو جاويد بماند .

 

دوران بقا چو باد صحرا بگذشت

 

 

 

تلخى و خوشى و زشت و زيبا بگذشت

 

 

 

پنداشت ستمگر كه ستم بر ما كرد

 

 

 

در گردن او بماند و بر ما بگذشت

 

 

 

ملک را نصيحت او سودمند آمد و از سر خون او برخاست .