حکايت

 

كشتى گيرى در فن كشتى گيرى سرآمده بود و سيصد و شصت بند فاخر بدانستی  مگر گوشه ی خاطرش با جمال يکی از شاگردان ميلی داشت. سيصد و پنجاه و نه بندش درآموخت مگر يک بند که در تعليم آن دفع انداختی و تاخير کردی . فی الجمله پسر در قوت و صنعت سرآ»د و کسی را در زمان او با او امکان مقومت نبود تا بحدی که پيش ملک آن روزگار گفته بود : استاد را فضيلتی که بر من است از روی بزرگيست و حق تربيت وگرنه به قوت ازو کمتر نيستم وبه صنعت با او برابرم. ملک را اين سخن دشخوار آمد . فرمود تا مصارعت کننند. مقامی متسع ترتيب کردند و ارکان دولت و اعيان حضرت و زورآوران روی زمين حاضر شدند . پسر چون پيل مست اندر آمد بصدمتی که اگر کوه رويين تن بودی از جای برکندی . استاد دانست که جوان به قوت ازو برتر است . بدان بند غريب که از وی نهان داشته بود با او درآويخت . پسر دفع ندانست بهم برآمد. استا به دو دست از زمينش بالای سر برد و کوفت . غريو از خلق برخاست . ملک فرمود استاد را خلعت و نعمت دادن و پسر را زجر و ملامت کرد که با پرورده ی خويش دعوی مقومت کردی و بسر نبردی. گفت : ای پادشاه روی زمين ، به زور آوردی بر من دست نيافت بلکه مرا از علم کشتی دقيقه ای مانده بود و مه عمر از من دريغ همی داشت ، امروز بدان دقيقه بر من غالب آمد . گفت : از بهر چنين روزی که زيرکان گفته اند : دوست را چندان قوت مده که دشمنی کند . نشنيده ای که چه گفت آنکه از پرورده خويش جفا بديد.

 

يا مگر كس در اين زمانه نكرد

 

 

 

كس نياموخت علم تير از من

 

 

 

كه مرا عاقبت نشانه نكرد

 

 

 

* * * *

 

حکايت

 

فقيرى وارسته و آزاده ، در گوشه اى نشسته بود. پادشاهى از كنار او گذشت . آن فقير بر اساس اينكه آسايش زندگى را در قناعت ديده بود، در برابر شاه برنخاست و به او اعتنا نكرد.110

 

پادشاه به خاطر غرور و شوكت سلطنت ، از آن فقير وارسته رنجيده خاطر شد و گفت : اين گروه خرقه پوشان لباس پروصله پوش  همچون جانوران بى معرفتند كه از آدميت بى بهره مى باشند.

 

وزير نزديك فقير آمد و گفت : اى جوانمرد! سلطان روى زمين از كنار تو گذر كرد، چرا به او احترام نكردى و شرط ادب را در برابرش بجا نياوردى ؟

 

فقير وارسته گفت : به شاه بگو از كسى توقع خدمت و احترام داشته باش ‍كه از تو توقع نعمت دارد. وانگهى شاهان براى نگهبانى ملت هستند، ولى ملت براى اطاعت از شاهان نيستند.

 

پادشه پاسبان درويش است

 

 

 

گرچه رامش به فر دولت او است

 

 

 

گوسپند از براى چوپان نيست

 

 

 

بلكه چوپان براى خدمت او است

 

 

 

يكى امروز كامران بينى

 

 

 

ديگرى را دل از مجاهده  ريش

 

 

 

روزكى چند باش تا بخورد

 

 

 

خاك مغز سر خيال انديش

 

 

 

فرق شاهى و بندگى برخاست

 

 

 

چون قضاى نوشته آمد پيش

 

 

 

گر كسى خاك مرده باز كند

 

 

 

ننمايد توانگر و درويش

 

 

 

سخن آن فقير وارسته مورد پسند شاه قرار گرفت ، به او گفت : حاجتى از من بخواه تا برآورده كنم .

 

فقير وارسته پاسخ داد: حاجتم اين است كه بار ديگر مرا زحمت ندهى .

 

شاه گفت : مرا نصيحت كن .

 

فقير وارسته گفت :

 

درياب كنون كه نعمتت هست به دست

 

 

 

كين دولت و ملك مى رود دست به دست