حکايت

 

يکی از ملوک عرب شنيدم که متعلقان را همی گفت مرسوم فلان را چندانکه هست مضاعف کنيد. که ملازم درگاه است و مترصد فرمان ديگر خدمتکاران به لهو و لعب مشغول اند و در ادای خدمت متهاون . صاحبدلی بشنيد و فرياد و خروش از نهادش برآمد . پرسيدندش چه ديدی؟ گفت : مراتب بندگان به درگاه خداوند تعالی همين مثال دارد.

 

دو بامداد گر آيد كسى به خدمت شاه

 

 

 

سيم هر آينه در وى كند بلطف نگاه

 

 

 

مهترى در بول فرمان است

 

 

 

ترك فرمان دليل حرمان است

 

 

 

هر كه سيماى راستان دارد

 

 

 

سر خدمت بر آستان دارد

 

 

 

* * * *

 

حکايت

 

ظالمی را حکايت کنند که هيزم درويشان خريدی بحيف و توانگران را دادی بطرح. صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت :

 

مارى تو كه كرا ببينى بزنى

 

 

 

يا بوم كه هر كجت نشينى نكنى

 

 

 

زورت از پيش مى رود با ما

 

 

 

با خداوند غيب دان نرود

 

 

 

زورمندى مكن بر اهل زمين

 

 

 

تا دعايى بر آسمان برود

 

حاکم از گفتن او برنجيد و روی از نصيحت او درهم کشيد و بر او التفات نکرد تا شبی که آتش مطبخ در انبار هيزمش افتاد وس اير املاکش بسوخت و ز بستر نرمش به خاکستر نرم نشاند . اتفاقا همان شخص بر او گذشت و ديدش که با ياران همی گفت : ندانم اين آتش از کجا در سرای من افتاد؟ گفت : از دل درويشان.

 

حذر كن ز درد درونهاى ريش

 

 

 

كه ريش درون عاقبت سر كند

 

 

 

بهم بر مكن  تا توانى دلى

 

 

 

كه آهى جهانى به هم بر كند

 

و بر تاج کيخسرو نبشته بود :

 

چه سالهاى فراوان و عمرهاى دراز

 

 

 

كه خلق بر سر ما بر زمين بخواهد رفت

 

 

 

چنانكه دست به دست آمده است ملك به ما

 

 

 

به دستهاى دگر همچنين بخواهد رفت