حکايت

 

مردم آزاری را حکايت کنند که سنگی بر سر صالحی زد . درويش را مجال انتقام نبود سنگ را نگاه همی داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و درچاه کرد . درويش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت . گفتا: تو کيستی و مرا اين سنگ چرا زدی؟ گفت : من فلانم و اين همان سنگ است که در فلان تاريخ بر سر من زدی. گفت : چندين روزگار کجا بودی؟ گفت : از جاهت انديشه همی کردم، اکنون که در چاهت ديدم فرصت غنيمت دانستم.

 

ناسزايى را كه بينى بخت يار

 

 

 

عاقلان تسليم كردند اختيار

 

 

 

چون ندارى ناخن درنده تيز

 

 

 

با ددان آن به ، كه كم گيرى ستيز

 

 

 

هر كه با پولاد بازو، پنجه كرد

 

 

 

ساعد مسكين خود را رنجه كرد

 

 

 

باش تا دستش ببندد روزگار

 

 

 

پس به كام دوستان مغزش برآر

 

 

 

* * * *

 

حکايت

 

يکی از ملوک مرضی هايل گرفت که اعادت ذکر آن ناکردنی اولی. طايفه حاکمان يونان متفق شدند که مرين درد را دوايی نيست مگر زهره آدمی به چندين صفت موصوف . بفرمود طلب کردن. دهقان پسری يافتند بر آن صورت که حکيمان گفته بودند . پدرش و مادرش را بخواند و به نعمت بيکران خشنود گردانيدند و قاضی فتوا داد که خون يکی از رعيت ريختن سلامت پادشه را روا باشد. جلاد قصد کرد . پسر سر سوی آسمان برآورد و تبسم کرد . ملک پرسيدش که در اين حالت چه جای خنديدن است ؟ گفت ناز فرزندان بر پدر و مادران باشد و دعوی پيش قاضی بردند و داد از پادشه خواهند . اکنون پدر و مادر به علت حطام دنيا مرا به خون در سپرند و قاضی به کشتن فتوا دهد و سلطان مصالح خويش اندر هلاک من همی بيند بجز خدای عزوجل پناهی نمی بينم.

 

پيش كه برآورم ز دستت فرياد؟

 

 

 

هم پيش تو از دست تو گر خواهم داد

 

 

 

سلطان را دل ازين سخن بهم برآمد و آب در ديده بگردانيد و گفت : هلاک من اولی تر است از خون بی گناهی ريختن . سر و چشمش ببوسيد و در کنار گرفت و نعمت بی اندازه بخشيد و آزاد کرد و گويند هم در آن هفته شفا يافت.

 

همچنان  در فكر آن بيتم  كه گفت :

 

 

 

پيل بانى بر لب درياى نيل

 

 

 

زير پايت گر بدانى حال مور

 

 

 

همچو حال تو است زير پاى پيل