حکايت
ملک زاده ای گنج فراوان از پدر ميراث
يافت . دست کرم برگشاد و داد سخاوت بداد و نعمت بی دريغ بر سپاه و رعيت بريخت.
نياسايد مشام از طبله عود
بر آتش نه كه چون عنبر ببويد
بزرگى بايدت بخشندگى كن
كه دانه تا نيفشانى نرود
يکی از جلسای بی تدبير نصيحتش آغاز
کرد که ملوک پيشين مرين نعمت ار به سعی اندوخته اند و برای مصلحتی نهاده ، دست
ازين حرکت کوتاه کن که واقعه ها در پيش است و دشمنان از پس ، نبايد که وقت حاجت
فرومانی.
اگر گنجى كنى بر عاميان بخش
رسد هر كد خدايى را برنجى
چرا نستانى از هر يك جوى سيم
كه گرد آيد تو را هر وقت گنجى
ملک روی ازين سخن بهم آورد و مرو را
زجر فرمود و گفت : مرا خداوند تعالی مالک اين مملکت گردانيده است تا بخورم و ببخشم
نه پاسبان که نگاه دارم.
قارون هلاک شد که چهل خانه گنج داشت
نوشين روان نمرد که نام نکو گذاشت
* * * *
حکايت
آورده اند که نوشين روان عادل را در
شکارگاهی صيد کباب کردند و نمک نبود. غلامی به روستا رفت تا نمک آرد. نوشيروان
گفت: نمک به قيمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد. گفتند ازين قدر چه خلل آيد؟
گفت: بنياد ظلم در جهان اول اندکی بوده است هرکه آمد بر او مزيدی کرده تا بدين
غايت رسيده.
اگر ز باغ رعيت ملك خورد سيبى
برآورند غلامان او درخت از بيخ
به پنج بيضه كه سلطان ستم روا دارد
زنند لشكريانش هزار مرغ به سيخ